|
... و عشق
عشق من نه بچه بازی بلکه عشقی پاک بود
نه هوا بود و هوس بلکه جهانی صاف بود
قلب من آینه ی عشق و صفا بود و وفا
دل درون آتش عشقت خلیل الله بود
عشق تو گرچه دلم سوزاند لیکن بی وفا
هر چه دل بی سر پناهی بودنش آزاد بود
من سکوت لب به نجوای دگر را نا دهم
این سکوت لب همی درمان این بی یار بود
من نمی خواهم ز تو درمان این بیمار دل
آتش عشق تو در دل عادت و تیمار بود
من گزیدم خامشی در این سرای پر صدا
گوش دل از هرچه فریاد و فغان در زار بود
شب درون خواب می آیی مرا ای سحر نام
کاش اکنون این دو چشمانم درون خواب بود
نیست حزن من نبودن در کنارت ناز یار
درد من از ثقل چشمان پر ایجاز بود
از برای عشق تو اینگونه بودن نیست باک
گشتن عشقم فراموشت دلم را باک بود
هرچه می خواهد دلت با من بگو فریاد کن
این دلم با حرف شیرینت مرا فرهاد بود
کوه غم با تیشه ی عشقت مرا همراه بود
آخرین خانه مرا این بیستون دیوار بود |